زين العابدين شيروانى

297

بستان السياحه ( فارسي )

و در كتاب نفحات مسطور است كه اوّل كسى كه جهة آسايش صوفيان خانقاه نمود حاكم رمله بود و آن‌چنان بود كه ابو هاشم صوفى در آن شهر با يكى از درويشان ملاقات نمود بعد از مصافحه و معانقه خرقه خود را بر زمين كسترده آن درويش را بجلوس تكليف نمود آنكاه ماحضرى حاضر كرده آن عزيز را اطعام فرمود و لوازم مودّت و فتوّت نسبت به آن فقير بتقديم رسانيد و همكى اين مراتب را شهريار رمله كه نصارى بود از دور و از كنار غرفه ديد و طريق سلوك ابو هاشم مشاهده آن شهريار كرديد و چون آن درويش از ابو هاشم رخصت كرفته بمسكن خويش مراجعت نمود ملك ترسايان ابو هاشم را احضار كرده سؤال نمود كه آن شخص با تو چه نسبت داشت جواب داد هيچ‌كونه نسبت نداشت دكرباره پرسيد كه آيا از بلاد بعيده بوده ابو هاشم كفت نى باز سؤال نمود كه پس شما را به او چه نسبت بود كه اين‌كونه محبّت نمودى و اين قسم به او طريق مودّت پيمودى ابو هاشم فرمود كه ما را رسم و عادت اين و قاعده و قانون چنين است شهريار پرسيد شما چه طايفه مىباشيد جواب داد كه ما از جماعت صوفيان و فرقهء درويشانيم هزار ما يكى و بسيار ما اندكى است و ما اولاد صدق و صفائيم و فرزندان مهر و وفا همكى از يك جام باده خورده و سر تسليم در يك آستانه سپرده بيت كر ز بغداد و هرىّ ور از ريند * بىمزاج و آب و كل نسل ويند ملك ترسايان كفت آيا جهة ملاقات منزلى داريد كفت نى بنا بر اين شهريار مروّت‌قرين براى آسايش درويشان خانقاهى بنا كذاشت و لواى نام نيكو و ذكر جميل در روزكار برافراشت فقير معروض مىدارد كه چون اين حكايت را يكى از اهل دل بخواند حالتى بر وى دست داد بر زبان راند كه زهى ترسائى مروّت شعار و زهى مسلمانى بدكردار كه در نمامت بلاد ايران جهة درويشان و فقيران نه محلّى است و نه مكان و براى مسكينان و ضعيفان جاى راحتى نيست كويا مضمون لا راحة فى الدّنيا در كشور ايران دربارهء درويشان وارد شده زيرا كه در جميع بلاد ربع مسكون و در ميان طوايف كوناكون جهة بيماران دارالشّفاء و جهة درويشان خانقاه مىباشد مكر در ايران كه در آن كشور نيست و آنچه ملوك صفويّه تكايا و توحيد خانها ساخته بودند جمله را ويران نمودند و درويشان را اخراج بلد كردند و دمار از روزكار فقيران برآوردند بعد از تقرير اين كلام فرمود كه براى تو حكايتى كويم از آن پندپذير و عبرت كير بدانكه هرمز بن نوشيروان را وارث ملك نبود بعد از طلب همّت از خداجويان حضرت وهّاب خسرو پرويز را به دو عنايت فرمود چون خسرو پرويز بحدّ رشد و تميز رسيد روزى جهة تفرّج و تماشا با چند نفر از ملازمان سوار و در نواحى دار الملك كشت و كذار مىكرد ناكاه باران بىوقت و بيكاه باريدن كرفت و چون اسباب و اساس همراه نداشت لهذا به قريهء نزول اجلال نموده خانهء رعيّت را تخليه فرمود آسايش كرد و ملازمان اسبان بچمن بستند و چند خوشه غوره از باغ چيدند و جهة انبساط خاطر خسرو مطربان ساز زدند از اين حركت رئيس ده برنجيد و به دركاه هرمز شتافته داد خواست و چون هنكام داد نبود هرمز اضطراب نموده امر فرمود كه تحقيق نمايند بعد از تحقيق معروض داشتند كه رئيس فلان قريه است باحضار وى فرمان داد رئيس زبان عرض و نياز بكشاد و كفت اى شهريار زمان و اى داور معدلت‌نشان پسر تو خسرو بىاذن ما خانهاى ما را خالى ساخت و بىرخصت ما سازنده به نزد وى بربط نواخت و زنان ما شنيدند و بىاجازت ما غلامان او از باغ ما غوره چيدند و بىامر ما اسبان بچمن بستند تا بر ضمير خديو ايران روشن باشد هرمز از استماع اين كلام ظلم انجام به‌غايت بىآرام شده فرمود كه تا فرشهاى خسرو را به صاحب خانه عنايت نمودند و اسبان را به خداوند چمن لطف كردند و غلامان را به مالك باغ بخشيدند و ساز و آلات طرب را شكستند و نابود كردند و فرمان داد كه موزهاى خسرو را پر از ريك نموده بر كردن وى انداخته بدار الملك پياده دوانند و بدست زندانبان تسليم كنند خسرو مدّت شش ماه در زندان محبوس بود و از نظر هرمز افتاده بود تا اينكه امراى دركاه و مؤبدان آكاه و اركان دولت و اعيان مملكت در استخلاص خسرو عرضه داشت نمودند و زبان شفاعت در نجات او كشودند هرمز فرمود كه جهة استرضاى خاطر شما تقصير خسرو را عفو نمودم امّا بايد كه رعايا در اين باب رضانامه نوشته به خزانه رسانند مضمون او آنكه ما رعايا از خسرو خشنوديم و از وى راضى شديم بعد از تقرير اين حكايت آن اهل دل فرمود زهى كبر بىايمان كه جهة آسايش فقيران و ضعيفان عزيز خود را به اندك تقصير در زندان مىكند لهذا قرب پنج‌هزار سال دولت در خاندان كبران طول كشيد آرى الملك يبقى مع الكفر و زهى مسلمانان ايران و حكّام ايشان كه كمترين ملازمان ايشان دمار از روزكار عاجزان و زيردستان برمىآرند و خون فقيران و كوشه‌نشينان را در شيشه كرده و كوشت درويشان و مسكينان را كباب نموده مىخورند و زنان پارسا را اذيّت مىكنند لاجرم حكومت ايشان چون باد دركذرد و مانند آب روانست بلى و لا يبقى مع الظّلم و صلّى اللّه على محمّد و آله الطّاهرين ذكر رودشت محلّ كشت است و از محال اصفهان و بلوك آبادانست قرب چهل پاره قريه در اوست هوايش بكرمى مايل و آبش